|
|
| |
|
vگر
دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي
درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق
شکستن صد گناه است
vچرا
غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا
تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا
مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!!
پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم
vاي
دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه
وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است
vوقتي
که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم
دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم
vبعضي
ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت
هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و
اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم
به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند
vکاري
نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به
خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با
صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب
گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند
vاگر
ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي
زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين
که هستم نبودم
vاي
آفتاب خوبان، ميجوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن
رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند
vاز
پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا
به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي
براي تمام شدن نمي ديد
vهيچ
کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ
من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس
ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس
نکرد
vسكوتم
را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانههايت
/ به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
|
|
|
|
|