|
|
| |
|
vاگر
دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي
درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق
شکستن صد گناه است
vپازل
دل يکي رو بهم ريختن هنر نيست ..... هر وقت با تيکه هاي شکسته ي دل يک نفر
يک پازل دل جديد براش ساختي هنر کردي
vمي
توان در کوچه هاي زندگي پاسخ لبخند را با ياس داد مي توان جاي غروب عشق را
با طلوع ساده ي احساس داد در نگاهت بوي باران مانده است خاطرات سبز ياران
مانده است درميان جنگل سبز دلت رد پاي بي قراران مانده است
vماه
را دوست دارم به خاطر نور زيبايش در شب تار زندگيم ! روز را دوست دارن به
خاطر زيبائي وجودش ! شب را دوست دارم به خاطر وجود ستارگان كه به جاي دلبري
چشمك مي زنند ! بهار را دوست دارم به خاطر گلهايش و نسيم نازش ! و ....
دوست دارم ! اما !!! تو را دوست دارم مانند تمام وجودم بي آنكه بدانم چرا ؟
.... و تو را مي پرستم
vفقط
موجهاي دريا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اينکه ميدونن اگر برسن به
ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن
vديدم
کسي در ميزند . در را گشودم سوي او . ديدم غم است در ميزند غم با همه غم
بودنش هر شب به من سر ميزند . اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا . غم با
همه غم بودنش هر شب به من سر ميزند
vهمه
ميدانند همه ميدانند که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس باغ را ديديم و از
آن شاخهء بازيگر دور از دست سيب را چيديم همه ميترسند همه ميترسند ، اما من
وتو به چراغ و آب و آينه پيوستيم و نترسيديم
vگل
عشق را در دست ميگيرم و هي زير لب زمزمه ميکنم دوسم داره دوسم نداره... با
ترس تک تک گلبرگهارا يواش يواش ميکنم و همچنان زمزمه ميکنم... براي ادامه
دادن مردد هستم ولي نه!!!! ميترسم!!!!!!!!! چشمهايم را بسته نيت ميکنم"دوسم
داره" و همه ي گلبرگ ها رو يهو ميکنم
vلحظه
هايم را با گريه پر مي کنم رؤيايم را با تبسمي تلخ مي سازم من جاي خالي
حضور ديگران را با اشک پر مي کنم دنيايم را با عذاب ساخته ام خوشبختي ام را
به ديگران باخته ام من فردايم را با هيچ مي سازم خانه ام را با ترديد مي
سازم . من درد را مي نويسم با اشک بر ديواره هاي اين دل تنها
vكوچك
كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ...اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ...كاش همان
كودكي بوديم كه حرفهايش را ...مي توان از نگاهش خواند ...اما اكنون اگر
فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ...و دل خوش
كرده ايم كه سكوت كرده ايم
vبي
دلي در همه احوال خدا با او بود...او نمي ديدش و از دور خدايا مي کرد..........
|
|
|
|
|